توهمات
ته مانده یک مغز که سال پیش پوکید
که داد می زد:هی.هی بود که منو دوباره وارد این دنیا کرد.سرم چرخوندم و دنبال صدا گشتم.بعد چن لحظه فهمیدم یکی دیگه رو صدا می زنه که لبخند تلخی زدمو گفتم هی باباته.راهمو گرفتم که برم رد کارم یعنی برم تو خودم.هر کاری کردم نتونسم که نتونسم همین باعث شد که هوس سیگار کنم.دست بردم پاکت سیگارو در آوردم.از صبح که خریده بودمش تا حالا نکشیدم.یه نخ درآوردم و روشنش کردم و دوسه کام ازش گرفتم که دیدم فاز نمیده و انداختم زمین و با پا رو برفا لهش کردم.با خودم گفتم که برم چایخونه ی عباس آقا یه چای بخورم شاید یه خرده حالم جا بیاد.همونجا سرخرو کج کردم و برگشتم تا زیر پل یه چای بخورم درسته که خودش آدم دیوثیه ولی چاییش بی همتاست.یه ربع بعد رسیدم و رفتم سر جای همیشگیم و نشستم.بعد چن لحظه آوردوبهش مهلت ندادم که سینی رو بزاره رومیزو چایی رو تو هوا برداشتم و یه نفسه سرکشیدم .با اینکه همیشه یه 5دیقه ای صبرمی کردم تا خنک شه بازم سوزش داشت اما اینبار اصلا اثر نداشت شاید به خاطر سوزشی که تو وجودم بود احساس نکردم.نوشیدم و زدم بیرون یه نخ ا کنت قرمزم روشن کردم واین بار تا تهش کشیدم ودوباره رفتم تو خودم.مثه یه غلتک رو آسفالت برفارو له می کردم ومثه بنز می رفتم.برف شدت گرفته بودو سرم تلی از برف و چه ردپاهای که ازم رو برف جا موندو من نه برگشتم
ورشون دارم نه تماشاشون کنم.می رفتمو به هیچ آدمیزادی محل سگ نمی ذاشتم تا که سر یه چهارراه همه منتظر چراغ سبز بودن سرخرو انداختم پایین ا این ور رفتم اون ور. راننده ها مثه کروکودیل دهن شانونو باز کرده بودند و فحش و ناسزا تقدیم وجود نامیمون میکردند. دیگه رسیده بودم ته خط یعنی چهاراهو ردکرده و وارد پیاده رو این وری شده بودم و دوباره یه مسیر مستقیم گذاشتم جلو پاهام و مجاب شون کردم به رفتن.آه رفتن و چه حسی به انسان می بخشد رفتن به ناکجا به هیچستان،رفتن به مکان ورای هر مکان هیئتی.حسی ناگفتنی،حسی متفاوت باهر حسی که واژه برایش ساخته نگردیده.و رفتند.و رفتن .......مدیدی ا چهارراه وعملیات انتحاری گذشته بودو همچنان خودم غرق خودم که یه حسی بهم فشار آورد گفت:بیا بیرون ا لاک خودت.سرتو بگی بالا و این و اون ببین.مثلا که چی.چی رو می خوای ثابت کنی.این حس چنان زیر ضرباتش منو خرد کردوبدون کمترین کلنجار سرمو گرفتم بالا که انگاری برق منو گرفت.خشکم زد.یعنی چی.هنو با من نکنده با یکی دیگه دس تو دس داره می پره.پ حرفای پریشب چیز....درست.......الباقی حرفا تو گلوم سرنوشتی مثه جنینی سقط شده تورحم پیدا کردن.تا به خودم اومدم دیدم رفته و من موندم و یه ردپای گمشده تو ردپاهاو یه فکرهای سیل آورده.نمی دونم مقصر ردپاهان که جا می مونن یا این که برفا به خاطر اینکه کفشا لهشون می کنن اونا رو به عنوان خسارت قبول می کنن یا نه من مشکل دارم که به این خزعبلات فک می کنم.دیگه اولش باورم نشد اما مجبور بودم به خودم بقبولونم.این رسمشه.دوماه بامن بوده ازم خسته شده و رفته با یکی دیگه.آخه برا یکی که دل نداره و عشق نفهمیده که دلداری معنا نداره حالا تو بیا یه دنیا محبت جلو پاهاش ذبح کن.نمی فهمه.واسه کسی که ارزش اشک نداره چه اشک ریختنی؟من بودم که ا سر خریتی عاشقش شدم و کردمش محرم گنجینه ی سینه ام.من بودم که با تنها هستی وجودم عاشق هیچش شدم و فهمیدم بهائی برابرعشق من نداره و اشتباه میکنم اما بازم سر اشتباهم می مونم و ستایش می کنم چرا که تا آخر عمرم عاشق هیچشم.عاشق هیچ اش.
نظرات شما عزیزان:
درود به شما مدیر وبلاگ.وب جالبی داری موفق باشی..
به منم سربزن
پاسخ:سپاس
به منم سربزن
پاسخ:سپاس
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
سلام مطالب وبلاگ تون کامل مطالعه کردم خیلی جالب بود ممنون میشم به ما هم سر بزنید با تشکر.gif)
.gif)
نوشته شده در دو شنبه 17 / 10 / 1390برچسب:, ساعت
15:0 توسط توفان | 3 نظر |
Power By:
LoxBlog.Com |